و بالاخره اولین پست دو نفره ما.هانیه تو اولین نوشتش بیشتر از احساسش گفته.بخونین نظر یادتون نره دوستان:
هانیه:
با یکی آشنا میشی بعد تصمیم می گیری باهاش باشی،روزای اول فقط دوسش داری! کم کم می فهمی که نمی تونی بدون اون بمونی یهو می فهمی که همه زندگیت شده ،جوری که یه ساعت ازش خبر نداشته باشی دیوونه میشی بعد می فهمی که اینا یعنی اینکه عاشقش شدی و دوست داری تو همه ی لحظاتت باشه.آره من عاشق شدم و خیلی دوسش دارم نمی دونم چی شد که اینجوری شد،
وقتی باهاشم خیلی خوشحالم وقتی ازش جدا میشم دلم می گیره و تنگش میشه،با ناراحتیش ناراحت میشی با خندش می خندم...
به خودت ثابت میشه که نمی تونی بدون اون بمونی و خودم به این باور رسیدم که بدون اون هیجی نیستی،اینقدر باهاش خوشی که فکر میکنی دیگه هیجی به جز اون واست اهمیت نداره ولی همیشه اینجوری نمی مونه بعضی اوقات میشه که بدون عشقت بمونی اون موقع ست که واقعا می فهمی عاشقشی.وقتی باهاش نیستی روزا تموم نمیشه، شبا صبح نمیشه،اینقدر بهش فکر میکنی به خاطرش گریه می کنی تا بلاخره خوابت می بره،صبح با یاد اون از رو تختت بلند میشی ولی گریه ت می گیره جون یه روز دیگه ام باید بدون اون سر کنی،ولی این جیزا باعث نمیشه که از علاقه ت بهش کم شه،جای شکرش باقیه که عاشقه کسی هستم که دوسم داره ولی نمی دونم جرا بعضی اوقات اذیتم می کنه ولی باز عاشقشم و می خوام باهاش باشم.
زندگی
یک رمان است.
هر آنکه سطر به سطر می خواند
و حرف به حرف می فهمد
بی گمان عاشق است...
عاشقتم حسین
حسین:
ساعت نزدیک به دهه و همه بخاطر خستگیه مسافرت همین سر شب رفتن خوابیدن.من موندمو .....
قراره از عشقم بگم نمی دونم از کجا شروع کنم اما بلاخره از یه جا باید شروع کنم...
به نظر من عاشق شدن خیلی سخته.خیلی سخت تر از اینکه ادم فکرشو بکنه.هم شیرینه هم تلخ هم خوبه هم بد هم روی خوشی داره هم روی بدیو ناراحتی...
چندوقت پیشا با یه دختر اشنا شدم حدود یه 5 6 ماه پیش.اولا رابطمون خیلی ساده بود.یه چند روز گذشت و من یه حس دوست داشتن بهش پیدا کردم همون موقع ها بهش گفتم حسمو اما خوب اون این حس رو بهم نداشت یا اگرم داشت بنا به دلایلی نمی خواست بروز بده.یه چند وقت گذشت تو این موقع ها بعضی وقتا می شد هفته ای یه بار چت کردن یا یه اس ام اس.یکم گذشت و دیگه من تصمیم گرفتم هرجور شده این دخترو برا خودم کنم بهش پیشنهاد دوستی دادم.وافعا سخت به کسی که داداشی صدات می کنه بگی که باهام دوست شو یا برا من شو.اما بلاخره من اینکارو کردم و اون هم با یکی دو روز سختی دادن به من اخر قبول کرد.از اون موقع به بعد رابطمون کاملا تغییر کرد بیشتر اوقات باهم بودیم اما رابطمون به عشق تبدیل نشده بود.الانکه 5 6 ماهه باهم هستیم واقعا عاشق همیم منکه براش میمیرم ولی دو سه روزه رابطمون خراب شده که نا فردا پس فردا اونم درست میشه و میشیم مثل قبل.مثل روزایی که اگه یه ساعت باهم نبودیم مثل مرده ها میوفتادم یه گوشه و هیچکاری نمی تونستم بکنم یا اگه شبا قبل از خواب صداشو نمیشنیدم نمی تونستم بخوابم.به همه چیش عادت کردم به محبتاش به صداش به خنده هاش یه خیلی چیزای دیگه....الان دو سه روزه صدای هانیمو نشنیدم وای که چه روزای سختیه.خیلی سخته که چند روز از محبت عشقت دور باشی.فردا امتحان دارمو بخاطر همین چیزا حتی یه فصلم نتونستم بخونم اماااااااااا فردا قراره ببینمش اوووفففف که چه حالی بده
خیلی احساسی شد نه؟خوب مشکلی نیس از این حالت درش میارم
بله دیگه خلاصه اینجوری شد که هانیه خانومو به ما انداختن
بنده هیچ حسی نسبت به ایشون ندارم
اوه اگه هانیه ببینه این چیزارو چی؟
به احتمال زیاد منو بکشه
الان که فکر می کن میبینم م من عاشقشم این حرفا چیه تو دهن من میزارین شاید بهم انداخته باشنش ولی منو چرا مجبور می کنین که بگم این چیزارو نمیگین احساسات بچه
جریحه دار میشه
نه عزیزم ناراحت نشو اصلا منو به تو انداختن خوبه؟اها حالا فکر کنم درستش کردم
بعدشم خود هانیه واقعیت بینه خودش همه این چیزارو می دونه
دارم متین دو حنجره
گوش میدم.عوضی عینهو بلبل می مونه صداش البته صدای نازکشا
اون یکی صداش شبیه کلاغه.گوش بدین:
نمی دونم صدای تو چرا دلم رو می بره
چرا یه جوری صدای شما منو تو رویا می بره
منو تو رویا میبره به موج اروم می بره
منو به یاد عشقامون پیش ستاره می بره
هانیه وقتی از اینو شعرو میخونه دقیقا اینجوریه
اخه خیلی از متین خوشش میاد
خیلی حرف زدم حرف اخر:
عاشششششقققققتم هانیه I
HANIE
یا حق
:: موضوعات مرتبط:
اولین نوشته های ما ,
,
:: بازدید از این مطلب : 427
|
امتیاز مطلب : 148
|
تعداد امتیازدهندگان : 33
|
مجموع امتیاز : 33